تبليغاتX
مجومرديهاي دور ازوطن
تشکر وسپاس چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 9:44

ازدست داد ن مادر بسیار سخت ودشواراست بگونه ای که انقلابی در انسان وجود می آورد الان با گذشت چندماه از فوت مادرم هنوز به حالت عادی برنگشته ام امید وارم دوستانی که مادرشان درقیدحیات است قدرشان رابدانند .

بسیاری از دوستان با ایمیل وپیام و..... ابراز همدردی نموده ومرا شرمنده الطاف خودشان نموده اند . از همه شما تشکر می کنم وامید آنکه به شادی جبران نمایم .

نوشته شده توسط ابوالقاسم حاتمی  | لینک ثابت |

درغم فقدان مادرم یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 11:7

مادر به خا ک پای تو سوگند در جهان
پاکــیزه تر زمهر تو در سیـنه ای نبود

آلوده بود جز دل تو هر دلی که بـــود
مهری نبـود کز پی آن کینه ای نــبود

***
پاسی ز شب گذشته وخوابم نمیبـرد
ای جان فدای دیده ی شب زنده دارتو

چون کودکان خسته سرا پا بــهانه ام
بازا کـــــه باز مانـــــده دلم بی قرار تو

 

نوشته شده توسط ابوالقاسم حاتمی  | لینک ثابت |

برگزاری جشن سده در کرمان یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 11:3
جشن سده درمیان زرتشتیان کرمان از حدود ۱۰۰سال قبل تاکنون برگزار می شود .درجشن سده کرمان همه اقشار مردم از زرتشتی ومسلمان درسده سوزی شرکت می کنند .اینجانب نیز امسال بدعوت دوستی توانستم در این مراسم شرکت کنم وعکسهایی را نیز تهیه نمایم که درذیل برایتان می آورم.

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط ابوالقاسم حاتمی  | لینک ثابت |

عاشورای رضوانشهر2 سه شنبه هشتم بهمن 1387 12:6

نوشته شده توسط ابوالقاسم حاتمی  | لینک ثابت |

عاشورای رضوانشهر سه شنبه هشتم بهمن 1387 11:59

 

 

 

نوشته شده توسط ابوالقاسم حاتمی  | لینک ثابت |

باز هم مدرسه وهمکلاسی ها سه شنبه یکم بهمن 1387 13:41

 

نوشته شده توسط ابوالقاسم حاتمی  | لینک ثابت |

یادی از دوستان سه شنبه یکم بهمن 1387 13:23
شهیدان برزگری وعظیمی دخت روحشان شاد

ایستاده از راست: غلامرضا شکوه فرد- حسین نصیریان- آقای حدادی -صفر حاتمی صادق کریم نژاد-

نشسته از راست: شهید عظیمی دخت- ابوالقاسم حاتمی - شهید برزگری- صفرحاتمی- محمود حاتمی

روح شهید ابوالقاسم رفیعی شاد

ازسمت راست: آقای فلاح - آقای سمیعی - سید کاظم پوررضوی- ابوالقاسم حاتمی -شهید ابوالقاسم رفیعی

 

ایستاده از راست:نفراول یادم نیست- داودباقری فرد- علی هاتفی-محمودحاتمی

نشسته از راست: ابوالقاسم حاتمی-مسعودخلیلی

نوشته شده توسط ابوالقاسم حاتمی  | لینک ثابت |

داستانهای عبرت آموز یکشنبه بیست و نهم دی 1387 10:43
۱-در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
 
- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
 
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
 
يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

۲-در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند.
 
سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!
«هر مانعى= فرصتى

 

 

نوشته شده توسط ابوالقاسم حاتمی  | لینک ثابت |

فوتبالیست هم فوتبالیستهای قدیم یکشنبه بیست و نهم دی 1387 9:36
نوشته شده توسط ابوالقاسم حاتمی  | لینک ثابت |

یادی از دوران مدرسه یکشنبه بیست و نهم دی 1387 9:30

 

 

نوشته شده توسط ابوالقاسم حاتمی  | لینک ثابت |

مدرسه ما درقدیم نه چندان دور یکشنبه بیست و نهم دی 1387 9:24
یادی از دوران مدرسه

نوشته شده توسط ابوالقاسم حاتمی  | لینک ثابت |

محرم در رضوانشهر چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 10:0

تاسوعا وعاشورا در رضورانشهریکی از مهمترین ایام این دیار محسوب می شود . دراین ایام مجومردی های دوراز وطن به وطن بازمی گردند چه آنهایی که خیلی دورند وچه آنهایی که دریزد ساکن شده اند. این حضور بسیار ارزشمند است . من نیز از این قاعده مستثنی نبودم وعلیرغم بیماری سخت مادرم توفیق داشتم دراین عزاداری ها حضور یابم . عکس هایی نیز از این ایام دارم که اگر خداوند توفیق دهد درآینده در وبلاگ قرارخواهم داد . خبر خوب دیگر هم اینکه سایت زیبا وجالب مسجدجامع رضوانشهر کلیک کنیدافتتاح شده است. 

نوشته شده توسط ابوالقاسم حاتمی  | لینک ثابت |

نویسنده: اسماعیل رفیعی
 
ياحسين(ع)
بيعت كنيم روشن و آگاه با حسين
آگاه و با خلوص بگوييم، يا حسين
گر جامه سياه به بر كرده‌اي، بدان
اعلام كرده‌اي، كه منم يار با حسين
اعلام كرده‌اي كه منم دشمن ستم
آنسان كه بانگ زد به صف كربلا حسين
اعلام كرده‌اي كه منم دشمن دروغ
آنسان كه بود دشمن مكر و ريا حسين
پيكار با سه دشمن تزوير، زور، زر
برخاست يا بيفكند اينها ز پا حسين
گر عاشق حسيني از او پس بگير درس
با درس عشق رفت سوي نينوا حسين
اما اگر كه درس نياموختي از او
گويد به تو، مپوش لباس سيا حسين
بيجا عزا مگير عزيز دلم كه نيست
هرگز نيازمند بدينسان عزا حسين
اي دل به هوش باش، چراغ هدايت است
خون خداست الحق و نور خدا حسين
بيعت كنيم روشن و آگاه با حسين
آگاه با خلوص بگوييم، يا حسين
نوشته شده توسط ابوالقاسم حاتمی  | لینک ثابت |

-         400 آجر را در اتاقی بسته بگذار.

2-     کارمندان جدید را در اتاق بگذار و در را ببند.

3-      آنها را ترک کن و بعد از 6 ساعت برگرد.

 سپس موقعيتها را تجزيه تحليل کن:

 1- اگر آنها آجرها را فقط دارند می شمرند، آنها را دربخش حسابداری بگذار.

 2- اگر آنها از نو (برای بار دوم) دارند آجرها را می شمرند، آنها را در بخش مميزی بگذار.

 3- اگر آنها همه اتاق را با آجرها آشفته کرده اند،(گند زده اند) آنها را در بخش مهندسی بگذار.

 4-اگر آنها آجرها را به طرز ي مرتب کرده اند كه امكان  اصلاح وجود نداشته باشد  آنها را در بخش امور آموزشي بگذار.

 5- اگر آنها آجرها را به يکديگر پرتاب می کنند آنها را در بخش امور اداری بگذار.

 6- اگر آنها آجرها را تکه تکه کرده اند آنها را در قسمت فناوری اطلاعات( سيستم اطلاعات) بگذار.

 7- اگر آنها بيکار نشسته اند وكاري نميتوانند بكنند، آنها را در قسمت اصلاح نيروی انسانی بگذار.

 8-اگر آنها سعی می کنندبا آجرها ترکيبهای مختلفی داشته باشند و مدام جستجوی بيشتری می کنند و هنوز يک آجر هم تکان نداده اند آنها را در قسمت پرداخت حقوق و دستمزد كاركنان  بگذار.

9-اگر آنها آجرها را جلوي درب ورودي وپنجره ها مي چينند ،آنها رادر بخش فني بگذار .

10- اگر آنها اتاق را ترک کرده اند، آنها را در قسمت بازاريابی فني بگذار .

11- اگر آنها به بيرون پنچره خيره شده اند، آنها را در قسمت برنامه ريزی بگذار.

12-اگر آنها با يکديگر در حال حرف زدن هستند، بدون هيچ نشانه ای از تکان خوردن آجرها: به آنها تبريک بگو و آنها را در قسمت مديران ارشد قرار بده

نوشته شده توسط ابوالقاسم حاتمی  | لینک ثابت |

عارفان را شمع و شاهد نيست از بيرون خويش
خون انگوري نخورده، باده شان هم خون خويش
ساعتي ميزان آنی، ساعتي موزون اين
بعد از اين ميزان خودشو تا شوي موزون خويش
گر تو فرعون منی، از مصر تن بيرون كنی
در درون، حالی، ببينی موسی و هارون خويش
لنگري از گنج مادون بسته‌ای بر پاي جان
تا فروتر مي‌روي هر روز با قارون خويش
يونسي ديدم نشسته بر لب درياي عشق
گفتمش چوني؟ جوابم داد بر قانون خويش
گفت بودم اندرين دريا غذاي ماهي‌اي
پس چو حرف نون خميدم تا شدم ذوالنون خويش
زين سپس ما را مگو چوني و از چون درگذر
چون ز چوني دم زند آنكس كه شد بي چون خويش
"مولانا"

...........................................................................................

اگر اجباری كه به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش می‌زدم، همانجایی كه بیست و دو سال پیش، «آذر» مان، در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای «نیكسون» قربانی كردند! این سه یار دبستانی كه هنوز مدرسه را ترك نگفته اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته‌اند، نخواستند ـ همچون دیگران ـ كوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند، اما این سه تن ماندند تا هر كه را می‏آید، بیاموزند، هركه را می‌رود، سفارش كنند. آنها هرگز نمی‌روند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید» هستند. این «سه قطره خون» كه بر چهره دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. كاشكي می‏توانستم این سه آذر اهورايی را با تن خاكستر شده‌ام بپوشانم، تا در این سموم كه می‏وزد، نفسرند! اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم.»
دكتر شریعتى‏

..............................................................................................................................

داستان ۳ پیرمرد
خانمي ۳ پير مرد جلوي درب خانه اش ديد.
- شما را نمي شناسم ولي اگر گرسنه هستيد بفرماييد داخل.
- اگر همسرتان خانه نيستند، مي ايستيم تا ايشان بيايند.
همسرش بعد از شنيدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن.
بعد از دعوت يکي از آنها گفت: ما هر ۳ با هم وارد نمي شويم.
خانم پرسيد چرا؟
يکي از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن يکي موفقيت و ديگري عشق است. حال با همسرتان تصميم بگيريد کداممان وارد خانه شود.
بعد از شنيدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شايد خانمان کمي بارونق شود.
همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقيت نه؟
عروسشان که به صحبت اين دو گوش مي داد گفت چرا عشق نه؟ خانمان مملو از عشق و محبت خواهد شد.
شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بيايد. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.
۲ نفر ديگر نيز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت: من فقط عشق را دعوت کردم!
يکي از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و يا موفقيت را دعوت مي کرديد، ۲ نفر ديگرمان اينجا مي ماند. ولي هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال مي کنيم.
هر جا عشق باشد
موفقيت و ثروت هم هست!

..................................................................................................................................

قدرت اندیشه

پیرمردی تنها در "مینه سوتا" زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما

این کار خیلی سختی بود .

تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست

داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.

من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

امضا : دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون

اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم

برایت انجام بدهم .

نتیجه اخلاقی :

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .

مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید .

...........................................................................................................................

 

نوشته شده توسط ابوالقاسم حاتمی  | لینک ثابت |