تبليغاتX
مجومرديهاي دور ازوطن
مجومرديهاي دور ازوطن
اين وبلاگ به مجومرديهايي كه بدلايلي از وطن دورند تعلق خواهدداشت
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387
چگونه جای مناسب برای کارمند جدید را تشخیص دهیم: ...  

-         400 آجر را در اتاقی بسته بگذار.

2-     کارمندان جدید را در اتاق بگذار و در را ببند.

3-      آنها را ترک کن و بعد از 6 ساعت برگرد.

 سپس موقعيتها را تجزيه تحليل کن:

 1- اگر آنها آجرها را فقط دارند می شمرند، آنها را دربخش حسابداری بگذار.

 2- اگر آنها از نو (برای بار دوم) دارند آجرها را می شمرند، آنها را در بخش مميزی بگذار.

 3- اگر آنها همه اتاق را با آجرها آشفته کرده اند،(گند زده اند) آنها را در بخش مهندسی بگذار.

 4-اگر آنها آجرها را به طرز ي مرتب کرده اند كه امكان  اصلاح وجود نداشته باشد  آنها را در بخش امور آموزشي بگذار.

 5- اگر آنها آجرها را به يکديگر پرتاب می کنند آنها را در بخش امور اداری بگذار.

 6- اگر آنها آجرها را تکه تکه کرده اند آنها را در قسمت فناوری اطلاعات( سيستم اطلاعات) بگذار.

 7- اگر آنها بيکار نشسته اند وكاري نميتوانند بكنند، آنها را در قسمت اصلاح نيروی انسانی بگذار.

 8-اگر آنها سعی می کنندبا آجرها ترکيبهای مختلفی داشته باشند و مدام جستجوی بيشتری می کنند و هنوز يک آجر هم تکان نداده اند آنها را در قسمت پرداخت حقوق و دستمزد كاركنان  بگذار.

9-اگر آنها آجرها را جلوي درب ورودي وپنجره ها مي چينند ،آنها رادر بخش فني بگذار .

10- اگر آنها اتاق را ترک کرده اند، آنها را در قسمت بازاريابی فني بگذار .

11- اگر آنها به بيرون پنچره خيره شده اند، آنها را در قسمت برنامه ريزی بگذار.

12-اگر آنها با يکديگر در حال حرف زدن هستند، بدون هيچ نشانه ای از تکان خوردن آجرها: به آنها تبريک بگو و آنها را در قسمت مديران ارشد قرار بده

پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387
عنایت ولطف ومطالب دوست عزیزم آقای مهندس رفیعی ...  
عارفان را شمع و شاهد نيست از بيرون خويش
خون انگوري نخورده، باده شان هم خون خويش
ساعتي ميزان آنی، ساعتي موزون اين
بعد از اين ميزان خودشو تا شوي موزون خويش
گر تو فرعون منی، از مصر تن بيرون كنی
در درون، حالی، ببينی موسی و هارون خويش
لنگري از گنج مادون بسته‌ای بر پاي جان
تا فروتر مي‌روي هر روز با قارون خويش
يونسي ديدم نشسته بر لب درياي عشق
گفتمش چوني؟ جوابم داد بر قانون خويش
گفت بودم اندرين دريا غذاي ماهي‌اي
پس چو حرف نون خميدم تا شدم ذوالنون خويش
زين سپس ما را مگو چوني و از چون درگذر
چون ز چوني دم زند آنكس كه شد بي چون خويش
"مولانا"

...........................................................................................

اگر اجباری كه به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش می‌زدم، همانجایی كه بیست و دو سال پیش، «آذر» مان، در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای «نیكسون» قربانی كردند! این سه یار دبستانی كه هنوز مدرسه را ترك نگفته اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته‌اند، نخواستند ـ همچون دیگران ـ كوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند، اما این سه تن ماندند تا هر كه را می‏آید، بیاموزند، هركه را می‌رود، سفارش كنند. آنها هرگز نمی‌روند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید» هستند. این «سه قطره خون» كه بر چهره دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. كاشكي می‏توانستم این سه آذر اهورايی را با تن خاكستر شده‌ام بپوشانم، تا در این سموم كه می‏وزد، نفسرند! اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم.»
دكتر شریعتى‏

..............................................................................................................................

داستان ۳ پیرمرد
خانمي ۳ پير مرد جلوي درب خانه اش ديد.
- شما را نمي شناسم ولي اگر گرسنه هستيد بفرماييد داخل.
- اگر همسرتان خانه نيستند، مي ايستيم تا ايشان بيايند.
همسرش بعد از شنيدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن.
بعد از دعوت يکي از آنها گفت: ما هر ۳ با هم وارد نمي شويم.
خانم پرسيد چرا؟
يکي از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن يکي موفقيت و ديگري عشق است. حال با همسرتان تصميم بگيريد کداممان وارد خانه شود.
بعد از شنيدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شايد خانمان کمي بارونق شود.
همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقيت نه؟
عروسشان که به صحبت اين دو گوش مي داد گفت چرا عشق نه؟ خانمان مملو از عشق و محبت خواهد شد.
شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بيايد. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.
۲ نفر ديگر نيز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت: من فقط عشق را دعوت کردم!
يکي از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و يا موفقيت را دعوت مي کرديد، ۲ نفر ديگرمان اينجا مي ماند. ولي هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال مي کنيم.
هر جا عشق باشد
موفقيت و ثروت هم هست!

..................................................................................................................................

قدرت اندیشه

پیرمردی تنها در "مینه سوتا" زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما

این کار خیلی سختی بود .

تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست

داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.

من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

امضا : دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون

اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم

برایت انجام بدهم .

نتیجه اخلاقی :

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .

مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید .

...........................................................................................................................

 

چهارشنبه سیزدهم آذر 1387
وبلاگ نویسی!؟! ...  
داشتن وبلاگ بعنوان پنجره ای جهت ارائه عقاید ونظرات خود به دیگران در جهان اینترنت ووبلاگها بمنظور خلق مطالب وارائه آن به دیگران است واین به نظر من فلسفه وجودی وبلاگ ووبلاگ نویسی است .اینها را عنوان کردم تا بگویم اگر چندی است بدلایلی نتوانستم بیایم بخاطر این است که برای نوشتن وبیان مطالب لازم است فکر وزمان آزاد باشد. وگرنه می توان باکپی مطالب از سایتها ووبلاگهای دیگران هرروز در کمتر از چند دقیقه بروز شد .این نکته هم بگویم تا سوء تفاهم نشود گاهی اوقات من یک مطلبی را ازجایی می بینم وآنقدر بدلم می نشیند که حیفم می آید تا دیگران که از طریق وبلاگ با من ارتباط دارند نخوانند لذا آنان را در وبلاگ می گذارم تا آنان هم دراین استفاده ولذت شریک شوند. نه اینکه کل مطالبم صرفا کپی برداری باشد. حال چند نکته کوتاه فلسفی که به نظرم جالب بود برای شما عزیزان در زیر می آورم.

-جرج آلن: اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته مي‌مانند،مي‌شکنند

- انسان بودن يعني اين که وقتي با کسي مشتاقانه کوهي رو بالا رفتي اما رو قله حس کردي که ازش بي نياز شدي يادت نره که اون پايين چقدر بهش نياز داشتي

-سعي کن مثل خورشيد زياد نور ندي چون همه از نورت استفاده مي کنن ولي اصلا نگات نمي کنن؛ سعي کن مثل ستاره کم نور بدي تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن

-همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید

-برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد. چون بر این باورند که: یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت

-یاد گرفتم که : 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند. 2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند . 3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود . 4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم

درپایان از اظهار لطف دوستان بخصوص همسایه قدیمی ودوست ارزشمندم آقای رفیعی کمال تشکررادارم واز دوستان می خواهم اگر مطلبی دارند وماووبلاگ را قابل بدانند ارائه تا درج گردد.