تبليغاتX
مجومرديهاي دور ازوطن
مجومرديهاي دور ازوطن
اين وبلاگ به مجومرديهايي كه بدلايلي از وطن دورند تعلق خواهدداشت
یکشنبه بیست و نهم دی 1387
داستانهای عبرت آموز ...  
۱-در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
 
- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
 
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
 
يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

۲-در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند.
 
سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!
«هر مانعى= فرصتى

 

 

یکشنبه بیست و نهم دی 1387
فوتبالیست هم فوتبالیستهای قدیم ...  
یکشنبه بیست و نهم دی 1387
یادی از دوران مدرسه ...  

 

 

یکشنبه بیست و نهم دی 1387
مدرسه ما درقدیم نه چندان دور ...  
یادی از دوران مدرسه

چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387
محرم در رضوانشهر ...  

تاسوعا وعاشورا در رضورانشهریکی از مهمترین ایام این دیار محسوب می شود . دراین ایام مجومردی های دوراز وطن به وطن بازمی گردند چه آنهایی که خیلی دورند وچه آنهایی که دریزد ساکن شده اند. این حضور بسیار ارزشمند است . من نیز از این قاعده مستثنی نبودم وعلیرغم بیماری سخت مادرم توفیق داشتم دراین عزاداری ها حضور یابم . عکس هایی نیز از این ایام دارم که اگر خداوند توفیق دهد درآینده در وبلاگ قرارخواهم داد . خبر خوب دیگر هم اینکه سایت زیبا وجالب مسجدجامع رضوانشهر کلیک کنیدافتتاح شده است. 

جمعه ششم دی 1387
به مناسبت ایام عزاداری سرور آزادگان جهان ...  
نویسنده: اسماعیل رفیعی
 
ياحسين(ع)
بيعت كنيم روشن و آگاه با حسين
آگاه و با خلوص بگوييم، يا حسين
گر جامه سياه به بر كرده‌اي، بدان
اعلام كرده‌اي، كه منم يار با حسين
اعلام كرده‌اي كه منم دشمن ستم
آنسان كه بانگ زد به صف كربلا حسين
اعلام كرده‌اي كه منم دشمن دروغ
آنسان كه بود دشمن مكر و ريا حسين
پيكار با سه دشمن تزوير، زور، زر
برخاست يا بيفكند اينها ز پا حسين
گر عاشق حسيني از او پس بگير درس
با درس عشق رفت سوي نينوا حسين
اما اگر كه درس نياموختي از او
گويد به تو، مپوش لباس سيا حسين
بيجا عزا مگير عزيز دلم كه نيست
هرگز نيازمند بدينسان عزا حسين
اي دل به هوش باش، چراغ هدايت است
خون خداست الحق و نور خدا حسين
بيعت كنيم روشن و آگاه با حسين
آگاه با خلوص بگوييم، يا حسين